![]() |
![]() |
|
|
اِنَّهُ بر تخمم اِنَّهُ بر تخمت اِنَّهُ بر تخمش هکذا بر تخممان هکذا بر تخمتان هکذا بر تخمشان ناگهان مرغ سعادت کُرچ خوابید و کمی تولَک رفت اندکی رفت ، آمد از درون تخمهای من و ما جوجۀ اردک ِ زشت به جهان سخت آمد
ساعت اول آن صبح نَحیص مات و مبهوت تولّد بشدم ... ز ِخود ِ حیرانم گوئی بی خود بشدم استرس باعث شد کمی از ناحیه مُخ کَمَکی از مُخچه یهو پِریوُد بشدم (عذر شرعی مرا تَقَبَّلُ)
باور من نشود باور تو نشود باور او نشود باور ما نشود که ز تخم ِ سیمرغ اردکی زشت به دنیا آید
صورتم دیدن داشت سنبلم چیدن داشت کاشتم داشتم و ... از برای رشد این سنبل سبز گوئیا کود و پهن نبود و نیست مزرع سبز فلک احتیاجی به یه کم ریدن داشت
فکر می کردم من (پس هستم) عینهو فیلسوفی وسط مزرعه را نقطه ثقلم من تو نگو با شدت در میان حیرت مدتی رگلم من
اِنََّهُ بر تخمم اِنَّهُ بر تخمت اِنَّهُ بر تخمش هکذا بر تخممان هکذا بر تخمتان هکذا بر تخمشان
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 24 خرداد1388ساعت 0:0 توسط پیمان بهتاش |
|
|
از هول حلیم عشق تو خل شدم رحمت به خل ٬ مثل یه بلبل شدم
هی می خونم دم ِ در ِ گوش خودم شک می کنم به عقل و هوش خودم
هی میشینم میگم که فکری بکن نصف شبها خلوته ٬ذکری بکن
هی به خودم میگم بابا نمی شه امّا اگه بشه ٬ چیا نمی شه
فکر می کنم من و جیب خالی ام نه ٬ مثل اینکه یه چیزی حالی ام
میدون شوش کجا و تجریش کجا سولاریومش کجا و این ریش کجا
پر رو بازی جون خودم حد داره کاره دیگه ٬ اومد نیومد داره
پس بی خیال بشم که سنگین ترم چیزی نگید نمی شنوم ٬ من کرم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1 اردیبهشت1388ساعت 0:0 توسط پیمان بهتاش |
|
|
زمستون رفت و باز چلچله داره میخونه با هزار هلهله
بهار داره میاد دلم گرفته خونه تاریکمو غم گرفته
بیا خزونم روُ بهاری بکن دلم داره میمیره کاری بکن .................
دلهاتون بهاری و عاشق . عشقاتون پاک باد... بهار خوش آمدی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت 0:0 توسط پیمان بهتاش |
|
|
یوسوف حایال اوغلو هم رفت عجیب حالم گرفته .. فکر نمیکردم نبینمش کلی برنامه داشتم . چه تصمیمهایی که نداشتم .. مدتها بود دنبال آدرس و شماره تلفنش بودم دیشب اخبار گفت حالش وخیمه و بستری شده .. هری دلم ریخت فقط تونستم بگم خدایا خودت کمکش کن نمیخواستم مثل احمد کایا حسرت دیدن یوسوف هم تو دلم بمونه میخواستم این بار که ترکیه رفتم حتما به دیدنش برم ولی گویا جز مزارش چیزی برای دیدن نخواهد بود اگر عمری برای من باشه رفتنی نبود... این مرد عجیب که چشمانش مثل آبی ِ انتحار بود شاعر بزرگ و بی نظیری که حرف دلش حرف دل هر مظلوم زجر کشیده و هر عاشق درد کشیده بود روحت شاد .. مزارت پر نور
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 13 اسفند1387ساعت 0:0 توسط پیمان بهتاش |
|
|
کلَه من روزی هزار بار دور خود و خود ساخته هاش هی می گرده و می گرده و می گرده چرخ و فلک شده کلَه من با هزاران فکری که نشسته در کابین های رنگ و وارنگ آن داد میزنه بچرخ تا بچرخیم هر چی که می چرخه جاذبه داره مثل یک آرمیچر که آهن ربا داره
ای عشق تو ما را به پشیزی نمی خری ..........................من آدمم پس تو ..
از خواب که بیدار شدم یادم اومد با دو تا چشمام شاهد بودم شاهد بودم که منظومه ما ۳۵ بار دور خورشیدش چرخید بچرخ تا بچرخیم...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 12 بهمن1387ساعت 0:0 توسط پیمان بهتاش |
|
|
در ارتفاع پست تو من ، زیست کرده ام نا باورانه هست خودم ، نیست کرده ام
در اوج دیدمت ، تو ولی پست بوده ای هشیار دیدمت ، تو ولی مست بوده ای
خود را بزرگ خواندی و من خار پیش تو مقهور کافری شده ام ، پیش کیش تو
من ساده بوده ام که تو را اوج دیده ام قایق شکسته ای که تو را موج دیده ام
دیگر به پشت دست خودم داغ می زنم قفلی ز کینه بر در ِ این باغ می زنم
تا بذر ِ هیچ ، هرزه گیاهی نیافکنم جامانده ای چو بود من از ریشه میکنم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 22 شهریور1387ساعت 0:0 توسط پیمان بهتاش |
|
|
روزی روزگاری « مراد بیگی » بود که دیگر نیست باز محكوم به زندگي با یاد و خاطره شديم.......... (( نه خالو ؟ ))
هنوز میشه با صدای مردانهء تو نامه ها و نشانه ها رو گوش داد و میان باور و ناباوری به اجبار تن داد... یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری؟ نه ری را جان نامه ام باید کوتاه باشد ساده باشد بی حرفی از ابهام و آینه از نو برایت می نویسم : حال همه ی ما خوب است اما تو باور مکن ... شكيبائي عزيز .... روحت شاد
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 29 تیر1387ساعت 0:0 توسط پیمان بهتاش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|